Search English / Pashto

Facebook Logo twitter Logo Facebook Logo Facebook Logo Pinterest Logo SkypeLogo

قضایای جالب

قضیه دخترکی که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود ولی به اتهام کتمان کنندهٔ جرم تحت حجز قرار داشت:
اینجانب وکیل مدافع مؤسسه د قانون غوښتونکی در دفتر ساحوی ولایت بلخ، طبق تقسیم اوقات دفتر به مرکز اصلاح و تربیهٔ اطفال شهر مزار شریف جهت اخذ قضیهٔ جدید و ملاقات با سایر مؤکلینم مراجعه نمودم
.
دخترکی حدود شانزده ساله که در بطن خویش حمل داشت،‌ توجه مرا به جانب خود جلب نمود. نزدش رفته و جویای احوالش شدم به شدت مضطرب شد و از ترس شروع به لرزیدن نمود. سالها تجربه وکالت به من آموخته بود که به عنوان یک وکیل مدافع زن، با مؤکلین خویش چگونه رفتار نمایم و چگونه آنان را روحیه داده و به آرامش و سکون برسانم. بعد از اینکه دلهره و ترس را فراموش نمود آهسته آهسته لب به سخن باز کرد و عقدهٔ دلش را گشوده و چنین گفت: دوسال قبل مادرم به دلیل سرطان فوت نمود. پدرم برای پیدا کردن کار از قریهٔ ما به شهر می رفت. من با دو خواهر و دو برادر کوچک تر از خود، در خانهٔ روستائی خویش به دلیل نا امنی به تنهائی سپری نموده نمی توانستم. پدرم برادرش را که حدود سی سال سن دارد وظیفه داد که شب ها را در منزل ما سپری نماید. در یکی از شبها در ماه رمضان من با دو خواهر و برادر کوچک ترم خواب بودیم که ناگهان متوجه شدم شخصی مرا لمس می نماید هراسان از خواب بیدار شدم، کاکایم دهانم را با دستمال بسته نمود،‌هرچه تلاش نمودم که خود را از چنگ او نجات دهم، موفق نگردیدم. زیرا توانائی جسمانی من با کاکایم اصلاً قابل مقایسه نبودند، کاکایم بدون توجه به اشک هایم و بی تفاوت در مقابل نگاه های ملتمس من، عمل زشت خود را انجام داده و وحشیانه بر من تجاوز نموده و در اخیر با لحن وحشتناکی گفت: در صورتی که این موضوع را برای دیگران بگوئی ترا خفه نموده و خواهم کشت. آنچنان جدی و خشن بود که تصور نمودم همان لحظه مرا خواهد کشت

این عمل زشت را چهار مرتبهٔ دیگر نیز تکرار نمود. بارها سعی نمودم تا موضوع را به پدرم بیان نمایم ولی ترس از مرگ مرا مانع می گردید
روزهای دشواری را همراه بیم و هراس سپری نمودم،‌ وحشت من زمانی افزوده گشت که متوجه تغیر وضعیت جسمی و روانی خود شدم واقعیت تلخی که سرنوشت زندگی آینده سیاهم را رقم می زد. من حامله شده بودم و هر روز برآمدگی شکم خود را بیشتراحساس نموده و همیشه سعی در پنهان نمودن آن داشتم

نمی دانستم این مشکل خود را چگونه حل نمایم و اگر اقارب من و سایر مردم از حالت من اطلاع می یافتند آنگاه تباهی من حتمی بود. ماه های غم و اندوه سپری می شدند و شکم من برجسته تر می گردید. طوری که پنهان نمودن آن هر روز نسبت به روز گذشته مشکل تر و گاهی برایم غیر ممکن می شد. روزی زن همسایه متوجه حالت من گردید،‌ حرف های زشت و رکیکی نثارم کرد که از بیان آن حیا می نمایم. بلاخره زن همسایه موضوع را به پدرم گفت. هیچ گاهی پدرم را به آن اندازه خشمگین ندیده بودم، فریاد می زد، تمام بدنش می لرزید، به این طرف و آن طرف می دوید و دشنام می داد. اعصاب پدرم به حدی مختل شده بود که حتی نمی توانست موضوع را از من سوال نماید و بلاخره جرأت نمودم و قضیه را لرزان و گریان برایش توضیح دادم. پدرم از منزل خارج شد و نزد قریه دار رفته و موضوع را با وی در میان گذاشت، به دنبال کاکایم رفتند ولی متاسفانه که کاکایم فرار نموده بود و آنان نتوانستند او را بیابند. قریه دار نسبت به من سخت مشکوک شده بود. او می گفت: تو خودت رضایت داشتی! چرا موضوع را به پدرت و یا شخص دیگری در میان نگذاشتی؟ اگر تو رضایت نمی داشتی چگونه او موفق می شد «5» مرتبه آن عمل را با تو انجام دهد؟ اگر تو رضایت نمی داشتی پس چرا حامله شدن خویش را از پدرت وسایرین پنهان نمودی؟
اما ظرفیت منطق و استدلال من در حدی نبودند که قادر شوم قناعت قریه دار را فراهم آورم که در نتیجه قریه دار مذکور پولیس را مطلع نموده و مرا به مرکز اصلاح و تربیت اطفال در شهر مزار شریف انتقال نمودند

داستان زندگی غم انگیز مؤکله ام را شنیدم اما برایم ناراحت کننده تر و عجیب تر این بود که مؤکله ام طفلی متضرر می باشد پس چرا مانند یک متهم آزادیش سلب شده است. خواستم مانند همیشه، باز فریاد شکست خوردهٔ یک زن را به گوش های ناشنوای عده ای از افرادی که در مسند عدالت تکیه زده اند ولی کم می شنوند، برسانم و لااقل وی را از بی عدالتی توسط عدالت؛ نجات دهم. بعد از عقد قرار داد با مؤکله ام و مصاحبه با وی، با پدر مؤکله ام و اقاربش نیز ملاقات کردم، و سپس با قریه دار و همسایه های وی نیز ملاقاتهای داشتم تا واقعیت را از آنان شنیده و پاسخ پرسشهای مسلکی خویش را از نزد آنان حاصل نمایم. علاوتاً در هنگام معاینات طبی مؤکله ام توسط اهل خبره نیز حضور داشتم و توضیحات لازمه را ارائه نمودم. زمانی که څارنوال مؤظف قضیه به منظور استنطاق از مؤکله ام نزد وی مراجعه نمود، من نیز در جریان استنطاق حضور داشتم و به پرسش های څارنوال، خودم پاسخ دادم تا مبادا مؤکله ام نسبت بی سوادی و عدم اطلاع از قانون پاسخ های را ارائه کند که در نهایت به ضررش تمام شود. بارها با څارنوالی و قضات مربوطهٔ قضیهٔ هذا ملاقات نموده و سعی کردم تا توسط استدلال قانونی و معرفی شهود، جریان قضیه را واضح سازم.
څارنوال قضیهٔ استدلال می نمود که مؤکله ام، جرم زنا را کتمان نموده، موضوع را به اطلاع نهادهای ذیربط دولتی و قریه دار نرسانیده و همچنان فامیل و اقاربش را از قضیه اطلاع نداده است

درجلسه قضایی نیزڅارنوال همین دلایل خویش را مطرح نمود. ولی من به حیث وکیل مدافع جهت دفاع از مؤکله ام بیان داشتم که: څارنوال مؤکله ام را به دلیل کتمان جرم زنا مسئول می داند درحالیکه مؤکله ام مورد تجاوز قرار گرفته و این قضیه زنا نمی باشد. زیرا جرم زنا به رضایت هردو جانب صورت می گیرد . علاوتاً مطابق قوانین افغانستان مردم عادی تنها در جرایم علیه امنیت ملی، مکلفیت به راپور دهی جرم دارند نه در تمام جرایم و همچنان افزودم که : مؤکله ام توسط کاکایش بعد از تجاوز جنسی تهدید به مرگ شده است، مؤکله ام از ترس نتوانسته موضوع را به اطلاع سایرین برساند. و مطابق قانون شخصی که تحت اکراه مرتکب عمل جرمی شود، مسئول شناخته نمی گردد. و نباید فراموش نمود که مؤکله ام یک طفل بی سواد می باشد و توانمندی فکری اش در حدودی نیست که بتواند مسایل را مانند بزرگسالان تجزیه و تحلیل نموده و مانند آنان تصامیم معقول بگیرد

ضمناٌ عرف و عادات ناپسند نیز مانع شده تا مؤکله ام موضوع را به اطلاع سایرین برساند زیرا در چنین مواردی حتی شخص متضرر نیز مورد تمسخر و تهدید مردم قرار می گیرد . درمحکمه از فامیل مؤکله ام و شهود نیز پرسش های به عمل آمده و از مسئولین مرکز اصلاح و تربیهٔ اطفال نیز در مورد رفتار و اخلاق مؤکله ام، جویا شدند و بلاخره حکم به برائت مؤکله ام صادر شد و مؤکله ام از حبس رها گردید . څارنوال که درجریان جلسه قضایی به واقعیت پی برده بود، استیناف خواهی نکرده و قضیه قطعی و نهایی گردید. در این قضیه برائت مؤکله ام یک دستاورد بسیار بزرگ شمرده می شود ولی دستاورد دیگر قضیه این بود که: قضیه هذا فقط در مدت «37» روز بعد از گرفتاری مؤکله ام نهائی گردید که در عمل کمتر چنین اتفاقی می افتد.
بعد از سپری شدن چند روز مؤکله ام در قریهٔ شان ولادت نمود. اما به دلیل اینکه مؤکله ام شیری نداشت تا به طفل بدهد و پولی هم نداشت که شیر بخرد و تجربهٔ‌ نگهداری از طفل را نیز دارا نبود، طفل مریض شده و بلاخره فوت کرد

اکنون وضعیت روحی و جسمی مؤکله ام تا حد زیادی بهتر شده، پدرش نیز دیگر برای کار کردن به شهر نمی رود و در ولسوالی کار پیدا نموده و شب هنگام جهت حفاظت از اطفالش به منزل بر می گردد